تجربه دانشگاه راه دور رفتن :
دخترم و ۲۳ سالمه و الان که این پیام رو میدم ۱ ماهه که درس خوندنم تموم شده و برگشتم شهر خودمون.
اصفهانی ام و دانشگاه یزد میرفتم ، مسافت کم بود ولی خب من خیلی کم میومدم اصفهان
داخل یزد سرکار میرفتم ، با همکارام دوست بودم ، با همکلاسیام کمتر
بد و خوب اخر تموم شد
ولی الان که برگشتم متوجه اشتباهم شدم...
تا میتونید داخل شهر خودتون و کنار خانوادتون درس بخونید
*بخاطر حضور خانواده و بومی بودنتون ، از خیلی از آسیب ها در امان میمونید.
*سابقه کاریتون رو داخل شهر خودتون پر میکنید
* دوستانتون و رفاقت هاتون براتون باقی میمونند
حتی عاشقم بشید دیگه دغدغه اینو ندارید که بعد از اتمام درس این رابطه قراره بمونه یا لانگ دیستنس ادامه اش بدید...❤️🩹
خلاصه که شده پیام نور ، آزاد ، فنی حرفه ای و ... بخونید ولی دانشگاه دولتی شهر و استان دیگه نرید که صد هیچ از همکلاسی های بومی همون شهر عقب میمونید...
سوالی دیگه بود داخل کامنت ها جواب میدم.
- 🧡
دخترم و ۲۳ سالمه و الان که این پیام رو میدم ۱ ماهه که درس خوندنم تموم شده و برگشتم شهر خودمون.
اصفهانی ام و دانشگاه یزد میرفتم ، مسافت کم بود ولی خب من خیلی کم میومدم اصفهان
داخل یزد سرکار میرفتم ، با همکارام دوست بودم ، با همکلاسیام کمتر
بد و خوب اخر تموم شد
ولی الان که برگشتم متوجه اشتباهم شدم...
تا میتونید داخل شهر خودتون و کنار خانوادتون درس بخونید
*بخاطر حضور خانواده و بومی بودنتون ، از خیلی از آسیب ها در امان میمونید.
*سابقه کاریتون رو داخل شهر خودتون پر میکنید
* دوستانتون و رفاقت هاتون براتون باقی میمونند
حتی عاشقم بشید دیگه دغدغه اینو ندارید که بعد از اتمام درس این رابطه قراره بمونه یا لانگ دیستنس ادامه اش بدید...❤️🩹
خلاصه که شده پیام نور ، آزاد ، فنی حرفه ای و ... بخونید ولی دانشگاه دولتی شهر و استان دیگه نرید که صد هیچ از همکلاسی های بومی همون شهر عقب میمونید...
سوالی دیگه بود داخل کامنت ها جواب میدم.
- 🧡
تجربههای حرفهای
3
پسند
نظرات
1596 نظرنهادم
را میبینم و میلم زیادت میشود هر دمبه
سامانم نمیپرسی نمیدانم چه سر داریبه
درمانم نمیکوشی نمیدانی مگر دردمنه راه
است این که بگذاری مرا بر خاک و
بگریزیگذاری آر و بازم پرس تا خاک رهت
گردمندارم دستت از دامن به جز در خاک و
آن دم همکه بر خاکم روان گردی بگیرد
دامنت گردمفرو رفت از غم عشقت دمم دم
میدهی تا کیدمار از من برآوردی نمیگویی
برآوردمشبی دل را به تاریکی ز زلفت باز
میجستمرخت میدیدم و جامی هلالی باز
میخوردمکشیدم در برت ناگاه و شد در تاب
گیسویتنهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا
کردمتو خوش میباش با حافظ برو گو
خصم جان میدهچو گرمی از تو میبینم چه
باک از خصم دم سردم