تجربه ازدواج :
سلام
دخترم ۲۳سالمه ۱۶سالم که بود سنتی به اجبار خانواده ازدواج کردم
اون موقع خیلی بچه بودم با خودم می گفتم ازدواج می کنم واز سلطه خانواده خارج میشم وبعدش که درسم خوندمو به جایی رسیدم طلاق میگیرم
خلاصه بگم اول ازدواج واقعا ادم رو مخی بودم همسرم تا هرچی می گفت من می گفتم تو منو دوست نداری تو فلانی وته بحثا میرسید به اینکه همسرم یا گوشی میشکست یا داد وبیداد و..
مثل داستان های عاشقانه زندگی میدیدم وهر چیزی که طبق اونا پیش نمی رفت اعصابم به هم میریخت
یه کم که گذشت فهمیدم همسرم واقعا صبور ومهربونه ولی چون به اجبار بود وخودم انتخابش نکرده بودم بازم مشکل پشت مشکل
الان که دیگه سر خونه زندگیمم ویه بچه هم دارم وبا مادرشوهرم زندگی می کنم
مشکلات زندگی به کنار هیچوقت توی این ۷سال جیب شوهرمو جیب خودم ندیدم احساس میکنم اضافی ام
من به شدت کمالگرام وعاشق مستقل بودنم
احساس می کنم آرزوی یه نفر دیگه رو زندگی می کنم
هنوز خودمو پیدا نکردم هنوز مثل یه بچه دبیرستانی فکر می کنم دنبال توجه ام مسیر زندگیم برام روشن نیست
فقط یاد گرفتم فیلم بازی کنم ودیگه دعوا پیش نیاد خودمو تنها میبینم
همسرمم دیگه مثل سابق نیست( بلاخره اونم صبری داره )
خانوادمو مقصر می دونم که زندگیمو تباه کردن
دوستان شما مادر وپدرای آینده این خواهش می کنم برین مطالعه کنین اگر مشکل اخلاقی دارین حلش کنین بچه هاتون خوب تربیت کنین وبزارین زندگی کنن.
- 😢
سلام
دخترم ۲۳سالمه ۱۶سالم که بود سنتی به اجبار خانواده ازدواج کردم
اون موقع خیلی بچه بودم با خودم می گفتم ازدواج می کنم واز سلطه خانواده خارج میشم وبعدش که درسم خوندمو به جایی رسیدم طلاق میگیرم
خلاصه بگم اول ازدواج واقعا ادم رو مخی بودم همسرم تا هرچی می گفت من می گفتم تو منو دوست نداری تو فلانی وته بحثا میرسید به اینکه همسرم یا گوشی میشکست یا داد وبیداد و..
مثل داستان های عاشقانه زندگی میدیدم وهر چیزی که طبق اونا پیش نمی رفت اعصابم به هم میریخت
یه کم که گذشت فهمیدم همسرم واقعا صبور ومهربونه ولی چون به اجبار بود وخودم انتخابش نکرده بودم بازم مشکل پشت مشکل
الان که دیگه سر خونه زندگیمم ویه بچه هم دارم وبا مادرشوهرم زندگی می کنم
مشکلات زندگی به کنار هیچوقت توی این ۷سال جیب شوهرمو جیب خودم ندیدم احساس میکنم اضافی ام
من به شدت کمالگرام وعاشق مستقل بودنم
احساس می کنم آرزوی یه نفر دیگه رو زندگی می کنم
هنوز خودمو پیدا نکردم هنوز مثل یه بچه دبیرستانی فکر می کنم دنبال توجه ام مسیر زندگیم برام روشن نیست
فقط یاد گرفتم فیلم بازی کنم ودیگه دعوا پیش نیاد خودمو تنها میبینم
همسرمم دیگه مثل سابق نیست( بلاخره اونم صبری داره )
خانوادمو مقصر می دونم که زندگیمو تباه کردن
دوستان شما مادر وپدرای آینده این خواهش می کنم برین مطالعه کنین اگر مشکل اخلاقی دارین حلش کنین بچه هاتون خوب تربیت کنین وبزارین زندگی کنن.
- 😢
تجربههای ازدواج و روابط
0
پسند
نظرات
2193 نظرآره واقعا بازم بهشون فشار میاد
ندیدم پیامشو
ما آدما سوپرمن نیستیم که یهو بیایم از یه رابطه طولانی و علاقه جدا بشیم
باید زمان بدیم
فرصت بدیم
بشناسیم
اون احساسات و حالت های خودمون رو درک کنیم و بپذیریم
و ذره ذره سعی کنیم بریم سمت بهبود
اینکه اون آدم بتونه توی ذهنت بی اهمیت بشه و واکنش نشون ندی بهش، خیلی مهم تر از اینه که الان یهویی کاتش کنی
معمولا وقتی با چشم باز نگاه کنی و بدی رو کنار خوبی ها و احساساتت بچینی، کم کم اون واقعیت پررنگ میشه و دست احساساتت رو تصمیم گیری کمرنگ میشه
و ادمایی مثل تو و من که میخوایم به بقیه کمک کنیم و مشکلشونو حل کنیم یه تومار براشون توضیح میدی برا حل مشکلشون ولی اونا چون قصدشون این نیست فقط چند تا تشکر میکنن و قلب میزنن و خیلی راحت از کنارش میگذرن
اینو چندین بار تجربش کردم گفتم چون انقد وقت گذاشتی و توضیح دادی در جریان باشی کع وقتتو تلف نکنی