تجربه رابطه با شخصی که معلولیت داشت :
سلام دوستان دخترم و فکر کنم این تجربه رو هیچ جا نمیتونید در موردش چیزی پیدا کنید که عادی هم هست
من در یک دوره زندگیم که به شدت افسرده بودم در دانشگاه به یه پسری آشنا شدم که معلول بود و روی ویلچر بود هر روز میدیدمش که میومد میرفت تو کتابخونه و بین کلاساش یکسره کتابخونه بود منم معمولا پشت کتابخونه بودم
یک روز که اومد پشت کتابخونه سعی کردم باهاش ارتباط بگیرم که بهم یه حسی داد که انگار آدم خیلی بداخلاق و یا تحویل نگیریه
برای این که کوتاه باشه جزئیات رو نمیگم دیگه تا زمانی که صمیمی شدیم و حتی الان که دیگه باهاش تو رابطه نیستم با اطمینان میگم بهترین آدمی بود که تو زندگیم شناختم .
تمام ناامیدی های من از جامعه و فقر فرهنگی و نبود اعتماد و هرچیزی که وجود داشت رو از بین برد و بهم زندگی بخشید
من دوست دارم این تجربه رو بنویسم و چنتا نکته در مورد رابطه با یه شخص معلول بگم تا شاید بخشی از خوبی های اونو جبران کرده باشم که البته میدونم جبران نمیشه
اول این که دلیل این که از دور به نظر مغرور یا خودشیفته میان اینه که ارتباط گرفتن براشون سخته و معمولا تنهان چون فکر میکنن با صمیمی شدن با دیگران دارن براشون دردسر درست میکنن
مثلا همیشه میگفت بهم تو باید با یه فرد سالم رفیق شی چون من فقط جاهایی میتونم بیام که ویلچر میره
دوم این که هرچقدر با معلولیتشون عجیب برخورد کنید یعنی هی فشار بیارید که انگار معلولیتی وجود ندارد بدتره چون خودش پذیرفته و بهتره اگر میخواید نزدیکش شین شما هم بپذیرین
سوم این که اینجوری نیست که با این افراد نشه تفریحی داشت اتفاقا من هرچیز زیبایی که تجربه کردم با این شخص بود
چهارم این که نباید تصور کنید چون ویلچر هستن چیزی کمتر از باقی افراد دارن و باید سطح خودتون رو بیارید پایین برای ارتباط گرفتن بلکه کاملا برعکس انقد عمیق و با درک هستن که باعث میشن شما سطح خودتون رو ببرید بالا
و در آخر اینکه انقد آرامش عجیبی دارن اینطور افراد که با یکم صحبت کردن باهاشون میتونید از کل دنیا جدا شین فقط به نکته دیگه شاید چیزایی که گفتن شخصیت صوبری ساخته باشه تو ذهنتون که این هم درست نیست بسیار پایه و بامزه و پر انرژی هستن
ببخشید که طولانی شد❤️.
- ❤
سلام دوستان دخترم و فکر کنم این تجربه رو هیچ جا نمیتونید در موردش چیزی پیدا کنید که عادی هم هست
من در یک دوره زندگیم که به شدت افسرده بودم در دانشگاه به یه پسری آشنا شدم که معلول بود و روی ویلچر بود هر روز میدیدمش که میومد میرفت تو کتابخونه و بین کلاساش یکسره کتابخونه بود منم معمولا پشت کتابخونه بودم
یک روز که اومد پشت کتابخونه سعی کردم باهاش ارتباط بگیرم که بهم یه حسی داد که انگار آدم خیلی بداخلاق و یا تحویل نگیریه
برای این که کوتاه باشه جزئیات رو نمیگم دیگه تا زمانی که صمیمی شدیم و حتی الان که دیگه باهاش تو رابطه نیستم با اطمینان میگم بهترین آدمی بود که تو زندگیم شناختم .
تمام ناامیدی های من از جامعه و فقر فرهنگی و نبود اعتماد و هرچیزی که وجود داشت رو از بین برد و بهم زندگی بخشید
من دوست دارم این تجربه رو بنویسم و چنتا نکته در مورد رابطه با یه شخص معلول بگم تا شاید بخشی از خوبی های اونو جبران کرده باشم که البته میدونم جبران نمیشه
اول این که دلیل این که از دور به نظر مغرور یا خودشیفته میان اینه که ارتباط گرفتن براشون سخته و معمولا تنهان چون فکر میکنن با صمیمی شدن با دیگران دارن براشون دردسر درست میکنن
مثلا همیشه میگفت بهم تو باید با یه فرد سالم رفیق شی چون من فقط جاهایی میتونم بیام که ویلچر میره
دوم این که هرچقدر با معلولیتشون عجیب برخورد کنید یعنی هی فشار بیارید که انگار معلولیتی وجود ندارد بدتره چون خودش پذیرفته و بهتره اگر میخواید نزدیکش شین شما هم بپذیرین
سوم این که اینجوری نیست که با این افراد نشه تفریحی داشت اتفاقا من هرچیز زیبایی که تجربه کردم با این شخص بود
چهارم این که نباید تصور کنید چون ویلچر هستن چیزی کمتر از باقی افراد دارن و باید سطح خودتون رو بیارید پایین برای ارتباط گرفتن بلکه کاملا برعکس انقد عمیق و با درک هستن که باعث میشن شما سطح خودتون رو ببرید بالا
و در آخر اینکه انقد آرامش عجیبی دارن اینطور افراد که با یکم صحبت کردن باهاشون میتونید از کل دنیا جدا شین فقط به نکته دیگه شاید چیزایی که گفتن شخصیت صوبری ساخته باشه تو ذهنتون که این هم درست نیست بسیار پایه و بامزه و پر انرژی هستن
ببخشید که طولانی شد❤️.
- ❤
تجربههای الهی و معنوی
0
پسند
نظرات
1112 نظردختر من هر روز هر ساعت خودم تو ردای وکالت میدیدم
این منو داره مریض میکنه
من پارسال خیلی خوندم
اما با خنده حروم زاده های مواجه شدم گفتن هه
این همه تلاش کردی تهش هیج؟؟
مطمئنی میخوندی
من دوست داشتم صاعقه می زدن از وسط دو نیم میشدم اما سختی های که کشیدم
تنهایی صفر و صدی کار خودم و خدای خودم بودم
به جد میتونم قسم بخورم
اما....
تنهایی ها و زحمت ها منو ندیدن برچسب بی عرضگی زدن
بعد اون دو ماه افسرده بودم با اینکه معنی افسردگی نمیدونستم وحتی واکنش، ها
اما من لمس کرذم چشیدم حس، کردم
و کسی نفهمید درد منو
و هنوز که هنوزه دارم میچشم اما نمک روی زخمم میریزن
میترسم تکرار شه
میترسم پوچ شم
همین باعث میشه احساس تنهایی کنی چون به همون میزان توجهی که برای بقیه میزاری بقیه برات نمیزارن باعث میشه احساس کنی تنهایی
نمیتونن تنهاییتو پر کنن توجه کافی ندارن چون به اندازه سطح توجهی که خرج کردی نمیرسن فکر کنم ریشه مشکلت از این موضوع باشه