تجربه ازدواج :
سلام وقت همگی بخیر
خواستم از تجربه خودم بگم و ازتون کمک بگیرم
من ۳ ساله ک ازدواج کرد و تو این ۳ سال ۱ سال و نیم بدون هیچ امکاناتی روی موکت و پتو بدون لباسشویی و جاروبرقی و... توی بندر زندگی کردم و قناعت کردم،،،۱سال و ۴ ماه بعدش مجبور شدم با خانواده شوهرم توی یه خونه توی اتاق زندگی کنم ک بدترین عذاب هارو از طرف مادرش و بعد خودش کشیدم چون این ۱سال ونیم بیکار بود و مدام وقتیکه خونه نبود مادرش یا تیکه مینداخت یا پز بقیه داماد و بچه هاشو میداد پیش من یا منت میزاشت و وقتیکه با پسر بزرگش صحبت میکرد میگفت صدقه سر تو نون میخوریم و منم خیلی ناراحت میشدم بعد از اون با وجود هزارتا قناعت و مسافرت و تفریح نرفتن و سادگی من اومدیم خونه خودمون اونم همچنان بیکار... مجبور شدم حلقه عقدمو بفروشم ک یکم خوراکی برای خونه بخرم و قسط و بدهی هاشو بدم از قبلش هم ی موتور داشت میخاست بفروشه من دوتا النگو فروختم گفتم موتورتو نفروش آواره میشی منت کیو بکشی بخاطر وسیله...😊
تو این مدت هزارتومن خانوادم بهم عیدی میدادن یا خونه کسی میرفتیم بهم کادو میدادن سریع از من میگرفت و خرجش میکرد من موجودی کارتم دائما یا ۵ هزار بود یا ۱۰ هزار حتی عیدی و پولایی ک مادرم میداد گهگاهی هم میدادم بهش
اینم بگم ک با وجود این شرایط زندگی تا تقی به پوقی میخورد منو کتک میزد و مادرش خداکنه خیر از دنیا و اخرتش نبینه بهش درس داده بود ک مرد زن رو کتک بزنه ولی زن نمیتونه از خودش دفاع کنه من قبلا کتکم میزد خودمم از حرصم خودمو کتک میزدم ک اون دلش برام بسوزه دیگه نزنه😔بار اخر ک از پشت بی هوا هولم داد توی پنجره تیشرت نداشت و بالاتنه اش لخت بود من چون ناخونم بلند بود با دست بازوشو فشار دادم هولش بدم بره عقب منو چسبونده بود به پنجره مشت میزد به بازو و شکمم روی بازوش جای ۳ تا ناخون من افتاد و کاملا مشخصه خواستم هولش بدم بره عقب
داد و بیداد و بدتر روانی شد خودشو میکوبید بالا و پایین و میگفت تو دست روی مننننن بلند کردی😐😐وحشیانه تر کتکم میزد و فحش میداد هرچقدر گفتم من خواستم هولت بدم بری عقب اینهمه تو این ۳ سال کتکم زدی من اینبار خسته شدم دیگه خواستم از خودم جدات کنم فایده نداشت از بازوش ک ۳ تا خط افتاده و از جای ی زخم سوختگی قدیمی ک روی ساعدش بود عکس گرفته برا مامانم فرستاده😐😐سوختگی هم انداخته گردن من ک من اونکارو کردم😐😐ب مادرم گفته بهش بگید اگه شرف داره برگرده مادرم زنگ زد گفت وسایلتو جمع کن برگرد من بخاطر حرف مردم ک قبل ازدواج هزار نفر هزار بار گفتن نکن و بخاطر خانوادم ک توی دردسر نیفتن نمیخواستم برگردم مدام میگفت برو و دستمو میکشید پاشو برو مجبور شدم ساعت ۱۰ شب بلیط بگیرم از شهرستان بیام خونه مادرم تهران
خونه ای که با وام ازدواج و فروختن طلا خریدیم از اول زده بود به اسم باباش فک کنم این میدونست مرد زندگی نیست هزارنفر گفتن تو ازش سری خودتو بدبخت نکن این مادرش همه کاره اس توی خونشون بزرگتر ندارن حالیم نشد ک نشد😊😔
الان من موندم باید چیکار کنم روز دعوا چندبار به خواهراش زنگ زدم هیچکدوم جواب ندادن ینی اصلا براشون مهم نیست ولی این حتی راجب وسایل خونه اوناهم براشون نظر میده و در خدمته ک هرکاری دارن انجام بده چون بیکار و علافه
لطفا برام دعا کنید تصمیم درستی بگیرم و باید چیکار کنم فقط غصه میخورم چرا قناعت میکردم چرا براش خونه چیدم😔هنوز ۲ ماه نشده بود ک از دست مادر خیر ندیده اش راحت شده بودم.
سلام وقت همگی بخیر
خواستم از تجربه خودم بگم و ازتون کمک بگیرم
من ۳ ساله ک ازدواج کرد و تو این ۳ سال ۱ سال و نیم بدون هیچ امکاناتی روی موکت و پتو بدون لباسشویی و جاروبرقی و... توی بندر زندگی کردم و قناعت کردم،،،۱سال و ۴ ماه بعدش مجبور شدم با خانواده شوهرم توی یه خونه توی اتاق زندگی کنم ک بدترین عذاب هارو از طرف مادرش و بعد خودش کشیدم چون این ۱سال ونیم بیکار بود و مدام وقتیکه خونه نبود مادرش یا تیکه مینداخت یا پز بقیه داماد و بچه هاشو میداد پیش من یا منت میزاشت و وقتیکه با پسر بزرگش صحبت میکرد میگفت صدقه سر تو نون میخوریم و منم خیلی ناراحت میشدم بعد از اون با وجود هزارتا قناعت و مسافرت و تفریح نرفتن و سادگی من اومدیم خونه خودمون اونم همچنان بیکار... مجبور شدم حلقه عقدمو بفروشم ک یکم خوراکی برای خونه بخرم و قسط و بدهی هاشو بدم از قبلش هم ی موتور داشت میخاست بفروشه من دوتا النگو فروختم گفتم موتورتو نفروش آواره میشی منت کیو بکشی بخاطر وسیله...😊
تو این مدت هزارتومن خانوادم بهم عیدی میدادن یا خونه کسی میرفتیم بهم کادو میدادن سریع از من میگرفت و خرجش میکرد من موجودی کارتم دائما یا ۵ هزار بود یا ۱۰ هزار حتی عیدی و پولایی ک مادرم میداد گهگاهی هم میدادم بهش
اینم بگم ک با وجود این شرایط زندگی تا تقی به پوقی میخورد منو کتک میزد و مادرش خداکنه خیر از دنیا و اخرتش نبینه بهش درس داده بود ک مرد زن رو کتک بزنه ولی زن نمیتونه از خودش دفاع کنه من قبلا کتکم میزد خودمم از حرصم خودمو کتک میزدم ک اون دلش برام بسوزه دیگه نزنه😔بار اخر ک از پشت بی هوا هولم داد توی پنجره تیشرت نداشت و بالاتنه اش لخت بود من چون ناخونم بلند بود با دست بازوشو فشار دادم هولش بدم بره عقب منو چسبونده بود به پنجره مشت میزد به بازو و شکمم روی بازوش جای ۳ تا ناخون من افتاد و کاملا مشخصه خواستم هولش بدم بره عقب
داد و بیداد و بدتر روانی شد خودشو میکوبید بالا و پایین و میگفت تو دست روی مننننن بلند کردی😐😐وحشیانه تر کتکم میزد و فحش میداد هرچقدر گفتم من خواستم هولت بدم بری عقب اینهمه تو این ۳ سال کتکم زدی من اینبار خسته شدم دیگه خواستم از خودم جدات کنم فایده نداشت از بازوش ک ۳ تا خط افتاده و از جای ی زخم سوختگی قدیمی ک روی ساعدش بود عکس گرفته برا مامانم فرستاده😐😐سوختگی هم انداخته گردن من ک من اونکارو کردم😐😐ب مادرم گفته بهش بگید اگه شرف داره برگرده مادرم زنگ زد گفت وسایلتو جمع کن برگرد من بخاطر حرف مردم ک قبل ازدواج هزار نفر هزار بار گفتن نکن و بخاطر خانوادم ک توی دردسر نیفتن نمیخواستم برگردم مدام میگفت برو و دستمو میکشید پاشو برو مجبور شدم ساعت ۱۰ شب بلیط بگیرم از شهرستان بیام خونه مادرم تهران
خونه ای که با وام ازدواج و فروختن طلا خریدیم از اول زده بود به اسم باباش فک کنم این میدونست مرد زندگی نیست هزارنفر گفتن تو ازش سری خودتو بدبخت نکن این مادرش همه کاره اس توی خونشون بزرگتر ندارن حالیم نشد ک نشد😊😔
الان من موندم باید چیکار کنم روز دعوا چندبار به خواهراش زنگ زدم هیچکدوم جواب ندادن ینی اصلا براشون مهم نیست ولی این حتی راجب وسایل خونه اوناهم براشون نظر میده و در خدمته ک هرکاری دارن انجام بده چون بیکار و علافه
لطفا برام دعا کنید تصمیم درستی بگیرم و باید چیکار کنم فقط غصه میخورم چرا قناعت میکردم چرا براش خونه چیدم😔هنوز ۲ ماه نشده بود ک از دست مادر خیر ندیده اش راحت شده بودم.
تجربههای ازدواج و روابط
0
پسند
نظرات
1231 نظر