تجربه کاهش وزن :
میخوام تجربهم از کاهش وزن رو بگم، شاید فقط یه یادآوری باشه که قبل از قضاوت کردن آدمها، کمی بیشتر حواسمون به حرفهامون باشه.
از حدود ۷ سالگی وزنم همیشه نزدیک محدوده چاقی بود و در نوجوانی به بیشتر از ۸۵ کیلو با قد ۱۶۴ رسیدم. اون دوران واقعاً یکی از سختترین دوران زندگیم بود؛ توی مدرسه، فامیل و حتی از طرف نزدیکترین آدمهای زندگیم بابت وزنم تیکه و نگاه و قضاوت میشنیدم. حتی وقتی غذا میخوردم، بهم میگفتن «خجالت نمیکشی؟» یا «الان وقت رژیم گرفتن نیست؟»
من هیچوقت آدم پرخوری نبودم؛ کمکاری تیروئید و کمتحرکی هم در وزنم تأثیر داشت. با این حال برای لاغر شدن فشار خیلی زیادی به خودم آوردم؛ ورزشهای سخت و نامناسب برای سنم، محدود کردن شدید غذا و کلی فشار روحی. در این مسیر مشکلات جسمی و روحی زیادی هم پیدا کردم.
الان وزنم خیلی کمتر شده، اما ترس از برگشتن به اون دوران هنوز باهامه. حتی افزایش چند کیلویی روی ترازو میتونه منو بهشدت بههم بریزه، چون اون دوران برای من فقط «چاق بودن» نبود؛ خاطرهی سالها تحقیر و از دست دادن اعتمادبهنفس بود.
برای همین فقط میخوام یه خواهش کنم:
لطفاً دربارهی وزن، ظاهر و بدن آدمها اینقدر بیرحم و سنگدل نباشیم. حتی اگر حرفمون از نظر خودمون فقط شوخی باشه، ممکنه برای طرف مقابل تبدیل به زخمی بشه که سالها با خودش حمل کنه.
چه لاغر باشه، چه چاق، چه هر شکلی که هست؛ قبل از نظر دادن دربارهی بدن یک نفر، یادمون باشه ما از جنگی که اون آدم با خودش داره خبر نداریم.
- 💜
میخوام تجربهم از کاهش وزن رو بگم، شاید فقط یه یادآوری باشه که قبل از قضاوت کردن آدمها، کمی بیشتر حواسمون به حرفهامون باشه.
از حدود ۷ سالگی وزنم همیشه نزدیک محدوده چاقی بود و در نوجوانی به بیشتر از ۸۵ کیلو با قد ۱۶۴ رسیدم. اون دوران واقعاً یکی از سختترین دوران زندگیم بود؛ توی مدرسه، فامیل و حتی از طرف نزدیکترین آدمهای زندگیم بابت وزنم تیکه و نگاه و قضاوت میشنیدم. حتی وقتی غذا میخوردم، بهم میگفتن «خجالت نمیکشی؟» یا «الان وقت رژیم گرفتن نیست؟»
من هیچوقت آدم پرخوری نبودم؛ کمکاری تیروئید و کمتحرکی هم در وزنم تأثیر داشت. با این حال برای لاغر شدن فشار خیلی زیادی به خودم آوردم؛ ورزشهای سخت و نامناسب برای سنم، محدود کردن شدید غذا و کلی فشار روحی. در این مسیر مشکلات جسمی و روحی زیادی هم پیدا کردم.
الان وزنم خیلی کمتر شده، اما ترس از برگشتن به اون دوران هنوز باهامه. حتی افزایش چند کیلویی روی ترازو میتونه منو بهشدت بههم بریزه، چون اون دوران برای من فقط «چاق بودن» نبود؛ خاطرهی سالها تحقیر و از دست دادن اعتمادبهنفس بود.
برای همین فقط میخوام یه خواهش کنم:
لطفاً دربارهی وزن، ظاهر و بدن آدمها اینقدر بیرحم و سنگدل نباشیم. حتی اگر حرفمون از نظر خودمون فقط شوخی باشه، ممکنه برای طرف مقابل تبدیل به زخمی بشه که سالها با خودش حمل کنه.
چه لاغر باشه، چه چاق، چه هر شکلی که هست؛ قبل از نظر دادن دربارهی بدن یک نفر، یادمون باشه ما از جنگی که اون آدم با خودش داره خبر نداریم.
- 💜
تجربههای کاهش و افزایش وزن
0
پسند
نظرات
439 نظرمن برعکسم قدم ۱۶۵ و وزنم ۵۰ کیلوعه مث گاو غذا میخورم ولی هر کاری میکنم به وزنم اضافه نمیشه 😐 تابستون پارسال رفتم باشگاه مکمل گینر اصل هم خریدم بعد در ماه ۹۰ تخم مرغ و ۶۰ سیب زمینی و واسه میان وعده یه نون کامل با ماکارونی میخوردم یا یه پیتزای کامل، تازه هر شب قبل خواب یه بستنی سنتی با شیرموز حتما میخوردم ولی هیچچچ فایده ای نداشت تازه ۲ کیلو هم کم کردم 🫤
همه بهم میگن چاقی گاومیشی چربی همه جاتو گرفته و...
نمیدونم چی بگم
من هم از کودکی دقیقاً وسط همین آتش بودم؛ بدون اینکه حتی «چاق» باشم. من فقط در دستهی اضافه وزن ملایم قرار داشتم. پشت این اضافه وزن، درگیری با چند بیماری مشخص، پرخوریهای عصبی ناشی از فشارها، و نبود یک رژیم غذایی منظم به خاطر مشغلههای یک مادر شاغل بود؛ دلایلی کاملاً واقعی و پزشکی، نه بیارادگی
تلخترین بخش ماجرا قضاوتها بود. در مهمانیها آنقدر کم غذا میخوردم که بقیه به جای درک حالم، فکر میکردند ادا درمیآورم و پیش چشمشان فیلم بازی میکنم. سالها طول کشید، بارها دکتر رفتم، دوا و درمان کردم، آزمایش دادم و جنگیدم تا همه فهمیدند مشکلم بیماری بوده، نه پرخوری. وزن کم کردم و لاغر شدم، اما رفتار اطرافیان خنجر بعدی بود: همانهایی که روزی به خاطر اضافه وزنم به من سرکوفت میزدند، وقتی دارو مصرف میکردم و آب میشدم، میگفتند: «وای چرا اینقدر لاغر شدی؟ ما آرزوی اندام قبلی تو رو داشتیم!»
این تناقضهای بیمارگونه و چرخشهای مداوم نگاه مردم، روح آدم را تکهتکه میکند.
روی صحبتم دقیقاً با کسانی است که خیلی راحت نسخه میپیچند و میگویند: «به حرف مردم اهمیت نده!»
شاید یک آدم بالغِ امروز بتواند با منطق از این حرفها بگذرد، اما یک کودک هفتساله، ده ساله یا یک نوجوان فوقالعاده حساس، چطور میتواند جلوی این حجم از قضاوت و تمسخر مقاومت کند؟ آن سن، سنِ شکلگیری تصویر ذهنی ما از خودمان است. کلمات دیگران در آن دوران، استخوانبندی عزتنفس کودک را خرد میکند.
من امروز در جایگاه یک فرد بالغ، خوب میدانم که نباید نگاهم به دهان مردم باشد؛ اما زخمها سر جایشان ماندهاند. واقعیت این است: ما با قضاوت و کلمات نسنجیدهمان، زخمهایی روی روح کودکان میگذاریم که تا دههها بعد، در قالب اضطراب، ترس از آینه و ترومای بدنی باقی میماند. یاد بگیریم درباره بدن دیگران—بهخصوص کودکان—حتی یک کلمه نظر ندهیم؛ چه به شوخی، چه از سر دلسوزی، چه برای قضاوت.
اینقدر طولانی نوشتم که بگم حالتو درک میکنم و اینکه تنها نیستی.
چون شما حرف میزنی و میری
ولی اون آدم میمونه و هزاران فکر و حس و حال بد نسبت به خودش
تنفر نسبت به خودش و هر انچه که هست
پس دهنتونو گِل بگیرین بی زحمت